عشق دوست داشتن وفاداری







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





درک

چقدر بزرگ شده است


پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،
در یخچال را باز می کند...
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند،
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد...

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.
                                     

نویسنده تاتو 17و46 روز یکشنبه1390/12/07 


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط دکتر ابی بامرام در 17:38 | |







ضد دخترها

امان از دست اين زنها...
اگه تيپ بزنيم بريم سركار ،ميگن ببينم با كي قرار داري؟** اگه لباس معمولي بپوشيم ميگن اصلا سليقه نداري خاك تو سرت _________________________ اگه بگيم دوست داريم،ميگن بازچه نقشه اي تو سرت داري؟؟**اگه نگيم دوست داريم، ميگن پاي كسه ديگري وسطه؟؟** _________________________ اگه زنگ بزنيم ميگن بهم اعتماد نداري؟؟** اگه زنگ نزنيم ميگن انگار سرت خيلي شلوغه!!! _________________________ اگه شام بخواهيم ميگن فقط فكر شكمشه!!!** اگه شام نخواهيم،ميگن ذليل مرده با كي شام كوفت كردي؟؟ _____________________ اي خدا ما چكار كنيم؟؟

نویسنده تاتو 1390/11/06 


[+] نوشته شده توسط دکتر ابی بامرام در 14:34 | |







شعــر یک نوجوان سرطانی (حتما بخوانید)
حتما حتما حتما حتما تا انتها بخوانید

این شعـر توسـط یک نوجوان متبلا به سـرطان نوشته شده است. او مایل استبداند چند نفرشعر او را می خوانند. این شعر را این دختربسیار جوان در حالیکه آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته استو آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است.

این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.

رقص آرام

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

در حالیکه به بازی “چرخ چرخ” مشغولند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

کمی آرام تر حرکت کنید

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید

زمان کوتاه است

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

هنگامی که روز به پایان می رسد

آیا در رختخواب خود دراز می کشید

و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره

در کله شما رژه روند؟

سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.

زمان کوتاه است.

موسیقی دیری نخواهد پائید

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

“فردا این کار را خواهیم کرد”

و آنچنان شتابان بوده اید

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

تا بحال آیا بدون تاثری

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟

حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.

اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.

زمان کوتاه است.

موسیقی دیری نخواهد پایید.

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،

نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،

گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید..

زندگی که یک مسابقه دو نیست!

کمی آرام گیرید

به موسیقی گوش بسپارید،

پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد..

برگرفته مستقیم از خود کوچولو

تاتو1390/11/05 


[+] نوشته شده توسط دکتر ابی بامرام در 2:16 | |







خوشویستی چلکن

تو مهتابي تو بي تابي

تو روشن تر ز هر آبي

تو خوبي پرز احساسي

ولي من خسته و تنها

و شايد سرنوشت اينست

و شايد سهم من اينست

و شايد ها و بايد ها

و اينک در دلم گرماي عشق توست

که چون خورشيد هستي سوز ميماند

که جان مي بخشد و گرمي ولي ناگاه مي ميرد

و بعد از آن زمستاني پر از سرما

که مي ميرد در آن هر آنچه از احساس مي رويد

و تاريکي و تنهائي و ياد دل انگيزت

که با خود مي برد من را به شهر آشنائي ها

به عصر هم صدائي ها

و مي آرد به ياد من شب سرد جدائي را

و آن موسيقي غم انگيز و غم افزا

و تو با آن همه خوبي

و تو با آن صداي غرق مهجوري

ومن با اشک و با گريه به تو گفتم حقيقت را چنان که بود

و تو خنديدي و گفتي که حرفت عاقلانه نيست

که حرفت در دل سنگم ندارد هيچ تاثيري

و بسيارند آنان که به من گويند دائم اين سخن ها را

و گفتي ديگرت فرصت براي هم صدائي نيست

وليکن بود ميدانم !

و من بي هيچ چون و چرا گفتم:

خداحافظ ! خداحافظ ..



.. و تو رفتي و من ماندم در اين غربتگه ديرين

کنار عطر ياد تو به ياد آن غم شيرين

به سر آمد بهار ما خزان شد روزگار ما

ومن ديدم تو را در کوچه باغ آشنايي مان

که با ياري دگر بهار ديگري را پيش رو داري

ومن را در زمستان غم عشقت رها کردي !

ومن از تو بريدم چون تو را با ديگري ديدم

و ديدم حاصل عشقم به جز ننگ تو چيزي نيست !

پشيمان گشته ام از عشق ولي ديگر گزيري نيست

براي قلب عاشق هم به جز سوختن راهي نيست ..

   ناددم به کسs

تاتو1390/11/05


[+] نوشته شده توسط دکتر ابی بامرام در 2:16 | |







 

 

بنام تو که اولی

و ذره ذره وجود پست خاکی مرا

به اوج قله های نور می بری

تو را ندیده ام ولی همیشه گرمی وجود نام تو

تمام واژه های کهنه مرا بخار می کند

برای من نمانده واژه ای

که لااقل تو را به آن صدا کنم

طلوع مهربانیت مرا به اوج می برد

پر از غرور می کند

و دشت شب گرفته مرا

دچار نور می کند

قسم به آیه های مهربانیت

و تا ابد بنام تو شروع می شود دلم

بنام تو که آخری.....

مهربانم...

دوستت دارم s

1390/11/05 


 


 

 

 


[+] نوشته شده توسط دکتر ابی بامرام در 2:16 | |







هرایخومی بدفر جیان



کاش می دانستی

آنچه می سوزد و بر خاک می ریزد

جسم بیمار من است

کاش از پنجره می پرسیدی

وسعت دشت دلم تا به کجاست

کاش از قصه من می خواندی

بال پرواز مرا سنگ نگاه تو شکست

کاش ... ای کاش تو می دانستی

رنگ رخساره من گل زردی است ز باغ دل من

باد پائیز نریخت گل صد برگ امیدم

نفس سرد تو ویرانم کرد

نگه گرم تو بیدارم کرد

چشم رنگین تو بیمارم کرد

کاش اما...تو مرا می دیدی

کاش می پرسیدی

کاش ، ای کاش مرا می خواندی.... 

نویسنده تاتو شب ساعت 2 1390/11/05


[+] نوشته شده توسط دکتر ابی بامرام در 2:11 | |







بریا نایت له فریا

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :


سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

 

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند… 

برگرفته از واقعیت نویسنده tato شب 1390/11/5

 


[+] نوشته شده توسط دکتر ابی بامرام در 1:46 | |



صفحه قبل 1 صفحه بعد